تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

نوشته های طنز سید ابراهیم نبوی-برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.

مثل آب می رود در رودخانه آرام-------------------------------دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸

دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸

مثل آب می رود در رودخانه آرام

اول، مجاهد نستوه

آیت الله منتظری درگذشت. خبر مرگ او در حالی اعلام شد که آیت الله منتظری بیست سالی مغضوب نظام حاکم بود و حذف او از قدرت، نه به سادگی و سهولت، بلکه با هزینه ای گران تمام شد، در این معامله حکومت جمهوری اسلامی بهترین انسان ممکن را از دست داد و منتظری از زیر بار قدرت حکومتی آزاد شد. آیت الله منتظری که در زمان وقوع انقلاب 56 ساله بود، تقریبا تمام زندگی اش را در مجادله با استبداد گذرانده بود، او از دوران جوانی به زندان افتاده بود و تقریبا همیشه به عنوان یکی از شاگردان نوگرای آیت الله خمینی شناخته می شد. وقتی انقلاب شد، انقلاب ایران با سه روحانی شناخته می شد، آیت الله خمینی، منتظری و طالقانی. آیت الله طالقانی که به لحاظ نظری و فکری به آیت الله نائینی نزدیک بود، در شهریور سال 1358 درگذشت، آیت الله خمینی نیز از همان ابتدای انقلاب آیت الله منتظری را به عنوان نزدیکترین روحانی مورد اعتماد خود به مردم معرفی کرد.

 

دوم، قائم مقام رهبری

پیش از آن که منتظری از حکومت حذف شود، آیت الله خمینی بارها و بارها او را فرزند خود خطاب کرده بود، گفته بود " من در منتظری خلاصه شده ام، نه یک بار، چندین بار" و منتظری بموجب قانون و با تصویب مجلس قائم مقام رهبر انقلاب بود. پیش از آن یک فرزند آیت الله، محمد منتظری، در جریان عملیات تروریستی مجاهدین خلق کشته شده بود. سالهایی بود که خشونت از در و دیوار می بارید. خشم تنها قاضی میان دولت و رقبا و مخالفین سیاسی بود. در این میان آیت الله منتظری حامی دولت و جناح چپ دولت بود و جناح راست که توسط آیت الله خامنه ای رهبری می شد، حامی راست های دولت و توسط جناح چپ مورد اتهام بود، جناح راست با قدرت موتلفه که در حقیقت بازار و قوه قضائیه و دادگاه انقلاب را در اختیار داشت، سعی می کرد دولت موسوی را بی اعتبار کند. در همین رفت و آمدها و مجادله میان چپ و راست بود که آیت الله با وزرای حامی خامنه ای گفته بود که عرضه اداره یک نانوایی را هم ندارند. آیت الله خمینی به حمایت خود از منتظری و دولت موسوی ادامه داده بود، و این بود تا چند ماه پیش از مرگ آیت الله.

 

سوم: سه تصمیم خطرناک آیت الله

آیت الله خمینی، سه تصمیم بزرگ زندگی سیاسی اش را گرفت، بسیاری از نزدیکان آیت الله خمینی معتقدند که وی در سال آخر توسط دفترش اداره می شد، دفتری که در سه تصمیم آخر آیت الله خمینی نقش تعیین کننده داشت. از سال 1367 منتظری از قدرت حذف شد، قطعنامه 598 توسط خمینی پذیرفته شد و فتوای قتل سلمان رشدی صادر شد. این سه تصمیم با آنچه آیت الله در پنج سال قبل از آن کرده بود، منافات داشت. منتظری حتی تا فروردین 68 هم مورد احترام شخص خمینی بود، اگرچه رفتارش بشدت منتقدانه بود. دو کتاب سلمان رشدی قبل از سال 67 در ایران چاپ شده بود و مهدی سحابی مترجم بچه های نیمه شب از دست خاتمی جایزه بهترین ترجمه سال را گرفته بود و آیت الله خمینی در مورد جنگ تا سال 67 شیوه ای دیگر در تصمیم گیری داشت. انگار هر سه تصمیم چنان گرفته شده بود، گویی می دانند آیت الله بزودی خواهد مرد. در همان دوران بود که برادر داماد و شاگرد آیت الله یعنی سید مهدی هاشمی، از فرماندهان سپاه پاسداران توسط حکومت اعدام شده بود، و او مدتها بود که در مورد شکنجه زندانیان سیاسی با دادستانی انقلاب، و دفتر آیت الله خمینی وارد مجادله شده بود. دعوا بر سر شکنجه زندانیان موضوعی تازه نبود، موتلفه که توسط اسدالله لاجوردی اداره کامل دادستانی انقلاب را برعهده داشت، دل خونی از آیت الله داشت. چرا که خانه آیت الله منتظری تنها پناه کسانی بود که در زندان ها شکنجه می شدند، مورد بدرفتاری قرار می گرفتند، یا اعدام می شدند.

 

چهارم: دعوا در عزای آیت الله خمینی

من خبر مرگ آیت الله خمینی را از همان شب قبل شنیدم. سه چهار سالی بود که دیگر علاقه ای به سیاست نداشتم و برایم خاطره ای تلخ از انقلاب مانده  بود. درگیر ادبیات و سینما شده بودم، فقط من نبودم که چنین حالی داشتم، محسن مخملباف و سید حسن حسینی و فریدون عموزاده خلیلی و جمعی بزرگ از بچه مسلمان های پیشین از حوزه هنری بیرون آمده بودند و در آثارشان دیگر اثری از انقلاب که نبود، هیچ، بلکه منتقد جدی وضع موجود بودند، اما همه ما هنوز به میرحسین موسوی اعتقاد داشتیم، هنوز فکر می کردیم او با دیگران فرق می کند، خاتمی هم در وزارت ارشاد کورسویی از امید بود. نمی دانم چه شد که وقتی آیت الله خمینی مرد، من که سالها بود با او قهر کرده بودم، یکباره دچار دلهره ای عجیب شدم. انگار که نمی توانستم ایرانی بدون او  را باور کنم. صبح که ملت به خیابان ریختند، من هم به خیابان رفتم، پیاده از میدان ولی عصر تا بهشت زهرا. وسط راه با اسماعیل برخورد کردم، و در میان آن جمعیت عزادار که مثل رودخانه ای بی بازگشت و خروشان می رفت با اسماعیل بر سر آیت الله منتظری به دعوا برخاستم. در میان جمعیت جزوه " رنجنامه سید احمد خمینی برای آیت الله منتظری" که شرح مبسوطی از اتهامات به منتظری بود، پخش می شد. اسماعیل بی پروا و بی دلیل منتظری را شیخ ساده لوح می خواند و من از این بی پروایی او و کسانی که پیراهن عثمان مرگ آیت الله را در دست گرفته بودند و علیه منتظری شعار می دادند، خشمگین بودم. احساسی از بی عدالتی را در حذف منتظری می کردم و می دانستم تمام این رفتار یک کودتای سیاسی است. چند سال بعد اسماعیل، از قدرت حذف شد، پشیمان شده بود از آنچه کرده است. و بعد از کنار گذاشتن همه چیز به سوی خاتمی آمده بود. بسیاری از دوستانی که در آن سالهای سرد و سیاه گم کرده بودیم در سالهای اصلاحات پیدا شدند. همه می دانستند که انگار در تمام این سالها ساعتها رو به عقب می رفت. من به ادبیات پناه برده بودم، بسیاری در سیاست قربانی شده بودند و برخی دیگر تمام باورهایشان را از دست داده بودند. آیت الله منتظری بطور کلی از ذهن و زبان مردم حذف شده بود.

 

پنجم: توافق جمعی خلق خشمگین

گوئی توافقی ملی در میان همه مردم نسبت به آیت الله منتظری وجود داشت. جز گروهی کوچک در روزنامه سلام، دیگران حتی نامش را هم نمی بردند. وزارت اطلاعات خانه و کوچه منتظری را از روی نقشه ارتباطات سیاسی حذف کرده بود. دوستان آیت الله برخی شان دشمن رسمی و علنی او شده بودند تا زنده بمانند. آنان که آیت الله منتظری از مرگ و زندان نجات شان داده بود، نامی از او نمی بردند. شاگردان منتظری نیز نامی از او نمی بردند، انگار که مرده است. او را در خانه اش دفن کرده بودند. در مجادله " مذهب علیه مذهب" نیز برخی از ما ها که شاید می دانستیم حق با منتظری است، واهمه داشتیم که نکند به سوی او برویم و دوباره سروکله انقلاب و دین و دولت دینی پیدا بشود و این بار با قدرتی بیشتر. انگار همه بر سر مردی که حق می گفت توافق کرده بودند، توافقی رذیلانه برای دفن حقیقتی که هیچکس درباره آن صحبت نمی کرد. منتظری زندانی نبود، تبعید هم نشده بود، بازداشت هم نشده بود، او در خانه خودش نشسته بود و در خانه اش را بسته بودند و هیچ کس حق نداشت به او نزدیک شود، انگار که خانه جذامیان. وزارت حقیقت، فقط در 1984 ارول نبود که همه روزنامه ها و خاطرات گذشته را اصلاح می کرد، در ایران یک وزارت حقیقت، کارش پاک سازی کامل منتظری از دیوارها، حافظه، کتابها و همه جای کشور بود. انگار هیچ کس یادش نمی آمد مردی که پشت دیوارهای خانه محصور زندانی شده، زمانی مرد دوم حکومت بوده است. مردی که به نام " امید امت و امام" خوانده می شد و ناگاه با بخشنامه وزیر اطلاعات تبدیل به " شیخ ساده لوح" شده بود.

 

ششم: جاده ابریشم از کوچه منتظری گذشت

زودتر از همه آنها بودند که فهمیدند اینترنت موضوعی مهم در زندگی سیاسی کشور خواهد بود. وقتی که آیت الله منتظری در خانه ای محصور و بسته تمام شریان های حیاتی اش را با مردم از دست داد. حقیقت این بود که بسیاری از کسان دوست نداشتند که با موضوع منتظری مواجه شوند، نه به این خاطر که او حقیقت را نمی گفت، بلکه به این دلیل که توجه به او ما را دچار عذاب وجدان می کرد. عصر اصلاحات، با خود چند چیز تازه آورده بود، اول از همه جنبشی فکری که به همگان اجازه می داد از همه چیز سووال کنند، و دوم اینترنت که تازه وارد شده بود و بدون آنکه همه متوجه شوند بسرعت داشت گسترش پیدا می کرد. در سال 1376 سایت گویا به عنوان اولین وب سایت معتبر سیاسی کار خود را آرام آرام آغاز کرد، سال 1377 روزنامه های اصلاح طلب آمدند، سال 1378 خاطرات آیت الله منتظری نوشته شد. او تمام اتفاقاتی را که افتاده بود، جلوی چشم همگان گذاشته بود. اسناد و مدارکی غیرقابل انکار که گفتگوی دو مرد بالای حکومت، آیت الله خمینی و آیت الله منتظری را نشان می داد. برای نخستین بار موضوع قتل های تابستان 67 بعد از دوازده سال با جدیت مطرح شد، نامه ها در دسترس همگان قرار گرفت و انگار تمام آن روزنامه هایی که وزارت حقیقت حذف کرده بود، دوباره در دسترس همگان قرار گرفت. تلاش های خاتمی و هاشمی و برخی دیگر از مسوولان وقت چنان کرد که محاصره رهبری که به محاصره حکومتش درآمده بود، شکسته شود و او دوباره بتواند با شاگردانش ارتباط برقرار کند. شاگردانی که حالا دیگر خودشان راه زندان را یاد گرفته بودند. عمادالدین باقی، اکبر گنجی، محسن کدیور، هادی و احمد قابل و بسیاری دیگر از شاگردان آیت الله ساکنان دائمی زندان شده بودند. اگر چه برخی اسرار آشکار شده بود. حالا دیگر لاجوردی که یک سوی پنهان دعوای منتظری بود، در خیابان کشته شده بود، عبدالله نوری که روزی شاگرد آیت الله بود و بعد مخالف او شده بود و دوباره بخاطرش زندان رفته بود، نیز در زندان بسر می برد.

 

هفتم: جنبش اصلاحات و ولایت فقیه

اگرچه جنبش اصلاحات نه در موقعیت انکار حکومت جمهوری اسلامی بود و نه حتی اگر در چنین موقعیتی بود، می توانست توفیقی پیدا کند، اما موضوع ولایت فقیه به بحثی همگانی تبدیل شده بود. از آن مهم تر موضوع رابطه دین و دولت بود که بشدت نقد می شد. مهم ترین تئوریسین اسلام انقلابی یعنی مهندس بازرگان، مرده بود و پیش از مرگ خود را نقد کرده بود و گفته بود که دخالت دین در دولت را اصولا انکار می کند. بسیاری از مسلمانان انقلابی پیرو آیت الله خمینی در عمل نگاه انقلابی و اسلام گرا و معتقد به ورود دین به دولت را کنار گذاشته بودند. بسیاری از آنها که زمانی برای آیت الله خمینی و انقلاب اسلامی جان می دادند، با هر نوع دخالت دین در دولت مخالف بودند و همه این تحولات در وضعی رخ داده بود که سید محمد خاتمی و دوستانش بحث جامعه مدنی را مطرح می کردند، جامعه ای که در آن حقوق مدنی افراد موضوع اصلی زندگی انسانی باشد. این، البته، موضوعی نبود که نه بتوان گفت و نه بتوان نهان کرد. حکومت عملا بیان اعتقادات سکولار را جرم تلقی می کرد و از آن بدتر که اگر کسی سابقه دینی داشت، این نه تنها جرم بود، بلکه الحاد تلقی می شد. در چنین وضعی نگاهی تازه به ولایت فقیه و حکومت دینی به موضوع زندگی سیاسی کشور تبدیل شد. بسیاری از روحانیون، و بخصوص نسل جوان روحانیت، مانند محسن کدیور و دوستانش عملا منکر ولایت فقیه بودند و حتی آنها هم که صریحا انکار ولایت فقیه را نمی کردند، جز این نمی گفتند. اصلا ولایت فقیه در آن شرایط معنی نداشت. در این میان آیت الله منتظری در حقیقت محور مشترک همه کسانی شد که علیه تعریف رسمی از ولایت فقیه موضع می گرفتند. آیت الله در آخرین تفاسیر خود تقلید را در هیچ امر اجتماعی و سیاسی جایز نمی دانست.

 

هشتم، جنبش سبز و مرجع سبز

جنبش سبز دوران بازشناسی آیت الله منتظری بود. او رسما دولت موجود را نامشروع دانست و صریحا علیه دولت و رهبر و تمام حکومت موضع گرفت. شاید این می توانست آغازی باشد بر حضور دوباره آیت الله منتظری در میدان رهبری جنبشی که بتواند مردم را از انقلابی که سی سال از عمر آن گذشته بود نجات دهد. تقریبا همه باور داشتند که آیت الله منتظری تنها مرجع تقلید و عالیترین روحانی است که مشروع بودن حکومت را انکار می کند و بر این باور است که " حکومت سرانجام در مقابل جنبش سبز تسلیم می شود" اما گوئی همان بازی قدیمی تکرار شده بود. آیت الله همه حرف هایش را می زد، دقیقا همان حرف هایی را می زد که مردم می خواستند، اما گوئی مردم باورشان نمی شد که برای کنار گذاشتن حکومتی که آیت الله ها را برسر کار آورد، آیت الله منتظری بهترین رهبری است. شاید مساله اصلی این باشد که دوران رهبران بزرگ بسر رسیده است و ابهت و اقتدار مردان بزرگ در شیوه های ارتباطی جدید قابل تعریف نیست. انگار اینترنت با کاریزما بیگانه است. مردان بزرگ در دهکده جهانی آنچنان قابل لمس می شوند که نه دیگر تقدس شان باقی می ماند و نه دیگر ابهت شان.

 

نهم، مرگی شبیه ماندن، مرگی شبیه رفتن

آیت الله منتظری دیروز درگذشت، گفته شد که او در خواب درگذشته است. مرگی آرام، به نشانه آرامش وجود آدمی که جز قدرتمندان مستبد هیچ دشمنی نداشت. او دوبار در انقلاب ایران تاثیر گذاشت، بار اول با حیاتش، و بار دوم با مرگ خود.

 

ابراهیم نبوی

29 آذر 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

با سلام:
دوست گرامي متاسفانه ظاهرا  دوباره وبلاگ سيد ابراهيم نبوي در برخي مناطق فيلتر شده است
بنا بر این خواهشمند است تنها از ادرس:

 

www.nabavi.tk
استفاده فرمایید چرا که این ادرس حتی در صورت فیلتر شدن تنها 24 ساعت فیلتر می ماند و دوباره فعال می شود

خواهشمند است در صورتي که از ادرس:
http://seidebrahimnabavi.blogfa.com/
استفاده مي کنيد نسبت به تصحيح ان اقدام فرماييد.
با تشکر

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:40  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فاطمه، دیگر فاطمه نیست!-------------------------------------یکشنبه 9 اردیبهشت 1386

یکشنبه 9 اردیبهشت 1386

فاطمه، دیگر فاطمه نیست!

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.




( برای تماشای فیلم به پایان این نوشته در بخش ادامه مطلب مراجعه کنید.)

روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.




اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.



تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»



رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟



من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟



آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.



می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.



این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟



آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.



روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید.



آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت دهاتی عوضی آدم ندیده را از پشت کوه برداشتید آوردید به شهر، هنوز بوی پهن ماچه خر همسایه زیر دماغش مانده، طبیعی است که بوی عطر زنانه آنان را عصبی و روانی می کند. سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.



آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنین نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سعید سامورائی و آبجی ناجا--------------------------------------یکشنبه 9 اردیبهشت 1386

سعید سامورائی و آبجی ناجا

ابراهيم نبوي- یکشنبه 9 اردیبهشت 1386 [2007.04.29]

در راستای این که جناب آقای علم الهدی، که هم علم دارد و ما می توانیم زیر علم ایشان سینه بزنیم و هم اهل هدایت کردن است، به عنوان امام جمعه مشهد گفت: « بی حجابی و بدحجابی از سرقت و آدم کشی هم بدتر است.» در همین راستا آگاهان توضیحاتی دادند که خواندن آن لازم است:

1) سارق مال آدم را می دزدد و باعث می شود که آدم جزو پابرهنه ها شود و احتیاج به دولت پیدا کند و طرفدار دولت شود و در راستای سیاست های نظام حرکت کند، بنابراین نتیجه عمل سارق به نفع حکومت است، در حالی که بی حجاب باعث می شود که مردم احساس کنند که زندگی کردن آنقدرها هم که دشمنان کشور می گویند بدنیست، به همین دلیل مردم امیدوار می شوند و وقتی امیدوار می شوند، دل شان می خواهد زندگی کنند، و وقتی دل شان می خواهد زندگی کنند، همه چیز می خواهند و دولت باید برای آنها همه کار بکند و چون دولت نمی تواند کاری بکند، بنابراین کشور ناامن می شود.
2) سارق بالاخره هرچه باشد از خودمان است، در حالی که بی حجاب و بدحجاب هرچی باشد از خودشان است. سارق را اگر نصیحت کنیم، متوجه رفتارهای زشتش می شود و بتدریج به جای دزدیدن تخم مرغ یواش یواش به دزدیدن شتر و در مرحله بعد، دزدیدن صندوق رای می پردازد، بنابراین جای امیدواری دارد، چون ممکن است آخرش به مقامات مهمی برسد، اما بی حجاب وقتی نصیحتش کنیم، جواب می دهد که اگر راست می گوئی برو دختر و خواهرت را نصیحت کن، و ما چون نمی توانیم این کار را بکنیم، به همین دلیل بدحجاب از دزد بدتر است.
3) سارق معمولا پدرومادر درست و حسابی ندارد، یا اگر هم داشته باشد با او رابطه خوبی ندارند، بنابراین چون آدم بی پدرومادری است، به او می توان اعتماد کرد. در حالی که بی حجاب یا بدحجاب معمولا خانواده دار است و خانواده اش هم از او حمایت می کنند، چون احتمالا یا مثل خود او هستند، یا مثل خودما، به همین دلیل بدحجاب قابل اعتماد نیست، چون به ما اعتماد ندارد.
4) سارق را وقتی دستگیر می کنیم معمولا دلیلی قانونی داریم در حالی که خیلی از کاری که کردیم خوشحال نیستیم، چون بالاخره هرچه باشد سارق است، اما وقتی بدحجاب را دستگیر می کنیم معمولا دلیل قانونی نداریم ولی از کاری که کردیم خوشحال هستیم، چون هرچه باشد بدحجاب است. دلیل از این محکم تر؟
5) آدم کش از بدحجاب بهتر است، چون آدم کش یک نفر را می کشد که مقتول به احتمال نود درصد اگر دست ما می افتاد یا باید زندانی اش می کردیم یا خودمان او را می کشتیم، به همین دلیل آدم کش معمولا زحمت دولت را کم و هزینه اش را کاهش می دهد، ضمنا می توان خودش را هم از بین برد، اما بی حجاب کسی را نه تنها نکشته است، بلکه احتمالا ممکن است بدنیا بیاورد و کسی که به دنیا می آورد به احتمال نود درصد برای ما دردسر درست خواهد کرد، به همین دلیل آدم کش در هرحال از بدحجاب بهتر است.
6) آدم کش معمولا قابل اصلاح است، و این موضوع در طول تاریخ انقلاب اسلامی دیده شده است، اما بدحجاب قطعا قابل اصلاح نیست، چون در طول تاریخ انقلاب اسلامی دیده نشده است.

سعید سامورایی مشاور رئیس جمهورمی شود
در پی انتصاب حجت الاسلام و المسلمین روح الله حسینیان، که زمانی برای توضیح دقیق گذشته خود گفته بود« ما خودمان زمانی آدمکش بودیم» و انتصاب اسماعیل احمدی مقدم که گفته است که انشاء الله امسال قرار است تعداد زیادی را اعدام کنند و با پیش بینی این که بزودی حجت الاسلام رازینی و سایر برادران دست اندرکار به عنوان مشاور منتصب شود، آگاهان ضمن پیشنهاد نام « گالری وحشت» به جای دفتر مشاورین رئیس جمهور، پیشنهاد کردند که افراد زیر نیز در صورتی که در قید حیات هستند، به عنوان مشاورین رئیس جمهور منصوب شوند.
سعید سامورائی، مشاور امور رسانه ها و تیغی و قمه
کامبیز ترکه، مشاور امور جوانان زیر هجده سال و امور فنچ
تقی بی ناموس، مشاور امور زندان ها و حقوق بشر
مجید قورباغه، مشاور امور میدان شوش و ژنو و کمیسیون اصل نود مجلس
اصغر لاشی، مشاور امور امنیت داخلی و سرپرست انتخابات کشور

طرح حجاب نقدی می شود
با توجه به اینکه درآمد نفت برای کشوری که رئیس جمهورش روزی صد تا گاف پر هزینه می کند، کافی نیست، مجلس پیشنهاد کرد که طرح مقابله با بدحجابی به صورت نقدی اجرا شود. در همین راستا موارد زیر از هفته آینده باید اجرا شود وگرنه دهان همه مان سرویس می شود:
روسری نازک و بدن نما، هر متر 15 هزارتومان
روسری کوتاه و زیر نیم متر، سرجمع 20 هزارتومان
روسری سوراخ دار بافتنی، برحسب گشاد بودن سوراخ، از 12 تا 25 هزارتومان
شلوار کوتاه گشاد، 5 هزارتومان
شلوار کوتاه تنگ چسبیده، بر حسب میزان تورم محل مذکور، از 20 تا 35 هزارتومان
شلوار کوتاه تنگ فاق کوتاه، برحسب میزان تورم محل مذکور، از 25 تا 40 هزارتومان
مانتوی کوتاه با دکمه باز کلفت جنس گلیم یا جاحیم، از 2 تا 5 هزارتومان
مانتوی کوتاه تنگ نازک، برحسب اندازه دورکمر و باسن، از 15 تا 30 هزارتومان
پیراهن داداشش که جای مانتو پوشیده باشد و تنگ باشد، از 20 تا 40 هزارتومان
چادر عربی با آرایش و عشوه، بر حسب میزان آرایش و عشوه، بین 10 تا 30 هزارتومان
چادر نازک، برحسب لباسی که زیرش پوشیده باشند، بین 20 تا 30 هزارتومان
آرایش غلیظ با رژ لب قرمز، کرم پودر، زیرابرو رنگی، با اکلیل اضافی، بین 25 تا 60 هزارتومان.
آرایش غلیظ با ابرونخی، برحسب اینکه ابرو چند میلیمتر باشد، بیت 40 تا 70 هزارتومان.
ابروتاتو، بطور کلی یکجا محاسبه شده، بین 25 تا 45 هزارتومان.
لب زنبوری با حط دور لب و رژ لب براق، 40 تا 50 هزارتومان اضافه بر جریمه.
پیراهن نازک برای مردان، بر حسب نوع هیکل و طرز راه رفتن، بین 15 تا 25 هزار تومان
شلوار فاق کوتاه سه دکمه و پنج دکمه( بر حسب ویو و دید شورت)، بین 25 تا 40 هزارتومان
کاکل با کلیپس بر حسب میزان خلافی ارتفاع از کف سر، سانتی 3 هزارتومان.
مدل تیفوسی با لب سیاه بطور کلی 20 تا 30 هزارتومان
مدل مو تیغی با تیپ متال و پشت پلک سبز و زیر ابرو برداشته و لنز اضافه، خداتومن

اداره تشخیص هویت آبجیناجا( واحد آرایش بدحجابان جریمه یی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران) اعلام کرد، در صورت مراجعه مردانی که قصد ازدواج داشته باشند، گواهی عدم خلافی صادر می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 1:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مناظره بوش و احمدی نژاد------------------------------------------ پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386

مناظره بوش و احمدی نژاد

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386 [2007.04.26]

احمدی نژاد اعلام کرد که حاضر است در حضور رسانه های گروهی با جرج بوش مناظره کند. البته جرج بوش اول اعلام کرد که چنین مناظره ای را انجام نخواهد داد، اما پس از اینکه رایس و چند نفر دیگر به جای او فکر کردند تصمیم گرفته شد که مناظره صورت بگیرد، متن این مناظره به شرح زیر گزارش شده است.

گزارشگر: ما در حضور دو رئیس جمهور جنجالی جهان، مناظره ای را شاهد خواهیم بود که امیدواریم که در این مناظره دو دولت و دو ملت به همدیگر نزدیک شوند و در پایان به صلح و دوستی و آرامش جهان منجر شود. از دو رئیس جمهور می خواهم هر کدام در مهلت مقرر نظرات شان را بگویند و به سووالات احتمالی که در دیالوگ طرف مقابل است، پاسخ دهند.

احمدی نژاد: آقای بوش! من با تمام احترامی که برای ملت آمریکا قائل هستم، می خواهم به عنوان نماینده ملتم و از سوی پابرهنگان و گرسنگان آمریکایی از شما بپرسم که چرا نمی خواهید به راهی که حضرت مسیح و خداوند گفته است و ملت ها می خواهند، بروید؟ چرا در مقابل خواسته های ملت ها جز با زبان اسلحه سخن نمی گوئید؟ چرا در مسائل بین المللی دخالت می کنید و فکر می کنید دنیا بازیچه دست شماست و مردم جهان برده شما هستند، آیا می دانید مردم جهان از شما متنفرند؟

جرج بوش: من اصلا فکر نمی کردم شما اینجوری باشید، با این که عکس های مختلفی از شما را دیده بودم، خیلی به نظر عجیب تر می رسیدی. ولی این جوری که می بینم مثل اینکه خیلی هم آدم عجیبی نیستی. راستش رو بخوای به خودم هم گفتند که خیلی ها در دنیا از من متنفرند، ولی رایس می گه اکثر سیاستمداران همین طوری هستند، اخیرا که نظر سنجی کردند من و تو و اون یارو کره ای و یکی از آفریقایی ها از همه منفورتر بودیم، خب مردم اینجوری هستند. ولی خود تو هم در کشور خودت در انتخابات رای نیاوردی؟ ظاهرا توی انتخابات مجلس سنا بود، درست می گم؟

احمدی نژاد: البته من به اینجا نیومدم که با شما در مورد مسائل ایران و آمریکا حرف بزنم، اختلاف ما سرجای خودش، من می خوام به ملت آمریکا بگم که دولت ایران از شما حمایت می کنه، و همانطور که قبلا هم گفتم بسیاری از مردم آمریکا هر روز با ما تماس می گیرند و می گن که چقدر ما رو دوست دارند، حتی خیلی از ایرانی هایی که در آمریکا زندگی می کنند هم طرفدار ما هستند.

بوش: درسته، حرفت رو قبول دارم، ولی من هم به مردم ایرانی که هر روز با ما تماس می گیرند و از ما می خوان که به شما حمله کنیم خیلی احترام می گذارم، حتی شنیدم دوسه هزار سال قبل هم توی ایران روی سنگ در مورد حقوق بشر چیزهایی می نوشتند، چطوره که اگر آمریکایی ها تو رو دوست دارند، و ایرانی ها منو دوست دارند، تو بیا آمریکا من می رم ایران. اون جوری من به عراق نزدیک هستم و تو به چاوز، موافقی؟

احمدی نژاد: من حاضرم بیام آمریکا و مشکلات شما رو حل کنم، ولی تو نمی تونی بری ایران، چون ممنوع الورود هستی و ویزا نداری.

بوش: من که ویزا نمی خوام، من گذرنامه آمریکایی دارم، به هر کشوری می تونم مسافرت کنم، حتی می خواستم پاکستان هم برم، ولی چون کردی بلد نیستم نرفتم.

احمدی نژاد: ولی من کردی و انگلیسی بلد نیستم و اصلا هم مهم نیست، چون من وقتی ونزوئلا می رم هم با مترجم می رم و مترجم من گاهی اوقات یک ساعت بعد از اینکه من و چاوز با هم توافق کردیم تازه ترجمه می کنه که اون چی گفته. این فرق ما ایرانی ها با شما آمریکایی هاست.

بوش: حالا هرچی دلت خواست به من گفتی، لعنتی! این غنی سازی رو کی می خوای متوقف کنی، من بخاطر خودت می گم، چون اگر این کار رو نکنی من ممکنه نطنز و اصفهان و بوشهر رو با خاک یکسان کنم.

احمدی نژاد: من نمی خوام در مورد غنی سازی حرف بزنم، چون این حق مسلم ماست، قبول داری؟ اگه قبول نداری بگو؟

بوش: فرض کن قبول دارم، کی می خوای دکمه استاپ رو بزنی، ببین، اگر متوقف کنی من کلی بهت نفت می دم. چند بار به این سولانا گفتم که این حرف ها رو به رفسنجانی که قبلا مدیر تلویزیون تون بود بگه، ولی انگار بهت چیزی نگفته.

احمدی نژاد: من نمی خوام در مورد رابطه ایران و آمریکا حرف بزنم، ولی شما باید سر مصدق و کودتای 28 مرداد از ما عذرخواهی کنین. البته ملی کردن نفت رو آیت الله کاشانی انجام داد.

بوش: من نمی دونم مصدق کیه و در موردش چیزی هم نشنیدم، شاید کارتر این کار رو کرده، من می تونم ازش بپرسم، ولی آلبرایت گفت یک بار از شما عذرخواهی کرده، مگه تو کشور شما چند بار عذرخواهی می کنن؟ تازه کلینتون هم می خواست از خاتمی عذرخواهی کنه، ولی اون رفت توی توالت، نمی دونم بعدش کجا رفت.

احمدی نژاد: خاتمی به من مربوط نیست، مصدق رو شماها حمایت کردید و خودتون هم برش داشتین، این یعنی دخالت در امور کشورهای دیگه. ما می گیم شما باید از عراق برین بیرون، ولی شما نمی رین، برای چی؟ این سووال رو هر روز دانشجوها از من می کنن.

بوش: ببینم، تو اینقدر با دانشجوها سروکله می زنی و توی اون نامه هم نوشته بودی حوصله ات سر نمی ره، من چند بار دانشجوها رو دیدم همه اش حرف های عجیب می زنند، تازه، مگه دانشجوهای ایرانی تازگی ها عکس خودت رو آتیش نزدن؟ دیدی منم بلدم جوابت رو بدم؟ این یکی ، دوم هم این که ما نمی تونیم از عراق بریم بیرون، چون اگر ما بریم بیرون، شما می رین توش. اگر قول می دین که شما توی عراق نرین ما تا سال 2008 از عراق می ریم بیرون.

احمدی نژاد: ما که نمی تونیم از عراق بریم بیرون، چون عراق و آمریکا به هم چسبیده و ما هزار ساله که با عراق رابطه داریم.

بوش: ولی دولت عراق دوست نداره شما برین توی عراق، یکی از ملاهای عراقی خودش اینو به من گفت. طالبانی هم خیلی از دست شما ناراحته، تازه شما باید حقوق بشر رو رعایت کنید، من و لورا اصلا از قیافه فمینیست ها خوش مون نمی آد، ولی شما حق ندارین فمینیست ها و زنان ایرانی رو کتک بزنید، من خودم عکس هاش رو دیدم، رنگ بنزهای پلیس تون هم سفید و سبز هست.

احمدی نژاد: شما هم حق ندارین سیاهپوست ها رو تکه تکه کنین، ما تحقیق کردیم و یک گروه دویست سال در آمریکا سیاه ها رو تکه تکه می کردن.

بوش: همون هایی که رئیس شون اومده بودند تهران برای کنفرانس هولوکاست؟ کوکس کوکلوس کلان ها رو می گی؟

احمدی نژاد: نه، این هایی که می گی که با ما دوست هستند، مگه اون ها سیاه ها رو می کشتند؟

بوش: آره، البته الآن خیلی وقته این کار رو نکردن، ولی اگر بهشون چیزی نگیم بازهم می کنند. خب بگو ببینم، شما از کی می خواهید حقوق بشر رو رعایت کنید؟

احمدی نژاد: شما دیگه دم از حقوق بشر نزنین. شما خودتون حقوق بشر رو در گوانتانامو و ابوغریب نقض می کنید، ولی ما مسائل داخلی داریم با کسانی که تخلف می کنند و اونها رو مجازات می کنیم، شما برای چی از دشمنان نظام حمایت می کنید؟

بوش: اولا که ابوغریب تعطیل شد، خودم دستور دادم، توش عکس های پورنو می گرفتند و من وقتی دیدم خیلی ناراحت شدم، ولی شما هم زندان مخفی دارین، ما هم به زندان مخفی شما اعتراض داریم. در ضمن ما فقط از تلویزیون خودمون به فارسی حمایت می کنیم، من گفتم به اپوزیسیون شما پول ندن.

احمدی نژاد: ولی خودت خدائیش قبول داری من از تو محبوب تر هستم؟ من هرجا می رم پرچم شما رو آتیش می زنند و مردم می گن مرگ بر آمریکا. برای چی کاری کردید که مردم اینطوری بگن؟

بوش: من قبول دارم که محبوبیت من کم شده، ولی مال تو هم کم شده، مال نصرالله بالاست، الآن اوضاع همه خرابه، ولی من به این چیزها کار ندارم، من می گم شما نباید بمب اتمی بسازید.

احمدی نژاد: ببین جرج! تو چرا متوجه نمی شی؟ ما می گیم اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم، اولی الامر یعنی ولی فقیه، یعنی ما از مقام ولایت دستور می گیریم و ایشون گفته که بمب اتمی حرامه.

بوش: قربون دهنش! دستش درد نکنه، پس اگر گفته حرامه، چرا بمب اتمی می سازین؟ چه فایده داره؟ الآن همه دنیا با شما دشمن شدند بخاطر همین. سی ان ان و ان بی سی و فاکس رو نگاه کن تا بفهمی.

احمدی نژاد: اتفاقا مردم دنیا همه شون ما رو دوست دارند و هر روز مصاحبه های من رو پخش می کنند، تو اگر راست می گی شبکه اول و دوم و سوم و شبکه خبر رو نگاه کن تا بفهمی دنیا دست کیه. حتی روشنفکران آمریکایی هم با شما مخالفند، کسانی مانند نوام چامسکی یا شان پن در بوستون و کالیفرنیا.

بوش: تو می فهمی این نوام چامسکی چی می گه؟ من چند بار از رایس خواستم برام توضیح بده که این یارو چی می گه، اون هم خیلی توضیح داد، ولی متوجه نشدم، در حالی که معمولا حرف های مایکل مور رو می فهمم، مرتیکه خیکی!

احمدی نژاد: آقای بوش! هیچ وقت ظاهر مردم رو مسخره نکن، خلقت خداست، این نوام چامسکی می گه شما باید از عراق برید بیرون، ایران غنی سازی بکنه و آمریکا و اروپا دائما اختلاف داشته باشند. اینها رو می گه. فهمیدی؟

بوش: ولی رایس چیزهای دیگه ای می گفت، کاش کشورهای ما و شما دوست بودند، تو می تونستی این جور چیزها رو به من بگی. چون بعضی اوقات فقط حرف های تو رو می فهمم، مثلا این اروپایی ها که دائما در مورد حقوق بشر زرت و پرت می کنند، من که نمی فهمم چه مزخرفی می گن، می خوان دنیا رو پر از گی و لزبین بکنند.

احمدی نژاد: البته من هم از دست اروپایی ها ناراحتم، ولی ما گیر کردیم دیگه، چه کنیم؟ این گی و لزبین کجایی هستند؟

بوش: اینها همه جا هستند. من فقط از تو یک سووال دارم، این رو به من بگو، بعدا وقت بگذاریم با هم از این حرف ها بزنیم، تو گفته بودی من از کاخ شیشه ای خودم بیام بیرون و مردم رو ببینم، من از اون روز دارم فکر می کنم که منظورت از کاخ شیشه ای چی بوده؟ من تنها چیزی که از حرف هات نفهمیدم همین بود.

مناظره در این مرحله به پایان رسید و ادامه آن به زمانی دیگر موکول شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:32  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بدحجاب ها از ایران بروند---------------------------------------------چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386

بدحجاب ها از ایران بروند

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 [2007.04.25]

دیروز من یک طرح مبارزه با بدحجابی را پیشنهاد کردم، اما یک آقای محترم و باحال و متفکر و اندیشمندی از اعضای ائتلاف آبادگران، به اسم سید مهدی طباطبائی روی دست من بلند شده و گفته است که « کسانی که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، از کشور بروند.». ضمن تائید این پیشنهاد، روشهای عملیاتی کردن آن را به شرح زیر اعلام می کنیم.

اول: فرض می کنیم که با محاسبات طبیعی مربوط به وضع جامعه و تعریف اصولگرایان از حجاب و جمعیت شهرها و روستاها، احتمالا هفتاد درصد زنان این کشور بدحجاب هستند، یا دوست ندارند حجاب را رعایت کنند، اما من مطمئنم به محض این که این پیشنهاد اعلام شود، حداقل 85 درصد از زنانی که حجاب دارند هم فورا حجاب شان را برمی دارند، تا بتوانند هرچه سریع تر بروند، اما یک مشکل مهم وجود دارد.

دوم: فرض می کنیم که 70 درصد زنان ایران که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، جمعیتی در حدود 25 میلیون نفر بشوند و قرار شود این افراد از کشور بروند، کجا بروند؟ در این دنیای تنگ و تاریک و شلوغ چطوری برای 50 میلیون نفر جا پیدا کنیم؟ الآن جمهوری اسلامی شش میلیون اسرائیلی را می خواهد از کشورشان منتقل کند، جایی برای آنها پیدا نمی شود، این 25 میلیون نفر باید کجا بروند؟ تازه این 25 میلیون نفر اکثرا یا شوهر دارند، یا بچه دارند، یا نامزد دارند، یا دوست پسر دارند، یا پدرومادر دارند و در هر حال هر کدام حداقل یک نفر دیگر را هم می خواهند با خودشان ببرند، می شوند پنجاه میلیون نفر، فکر می کنید این پنجاه میلیون نفر را در کجای جهان می شود جاداد؟

سوم: فرض کنیم که این پنجاه میلیون نفر هم از کشور ایران بروند، یعنی ایران بشود یک کشور 20 میلیونی با یک جمعیت یکدست، مثل کابینه یکدست آقای احمدی نژاد، این پنجاه میلیون هم بروند یک کشور برای خودشان درست کنند، این بیست میلیون نفر باقیمانده چطوری می خواهند مملکت را اداره کنند و از گرسنگی نمیرند و روزشان را شب کنند؟ فکر می کنید اگر بدحجاب ها با خانواده شان از ایران بروند، در آن مملکت دیگر ماشینی راه می رود و تلفنی زنگ می زند؟ تازه، اکثر این افراد پولدار هم هستند، اگر بخواهیم اموال شان را مصادره کنیم، طول می کشد، اگر بخواهیم مثل اسرائیل یک دفعه بریزیم شان با کامیون از مملکت بیرون، آن وقت تا هشتاد سال دیگر باید جلوی برگشتن شان را به کشور بگیریم.

چهارم: فرض کنیم که هفتاد درصد جمعیت ایران که اکثرا هم جوان هستند و طبعا خوش تیپ و مامانی هم هستند، همه از ایران بروند، و یک کشور با بیست میلیون پیرمرد و پیرزن زشت و بدقیافه بمانند که از صبح تا شب با ماشین شان با هم تصادف کنند و روزی یک هواپیمای آن سقوط کند و وبا و طاعون و ههمه این بیماری ها هم همه گیر شود، چون احتمالا وقتی بدحجاب ها بروند، لابد فقط 2 درصد پزشکان در کشور باقی می مانند که آنها هم باید از داروخانه ها و بیمارستانها نگهبانی بدهند.

پنجم: نمی خواهد این فرضیات را ادامه دهیم، قبلا یک آقای محترمی به بیست درصد ملت که برای شان مهم بود که عضو حزب رستاخیز نشوند، گفته بود: « هرکسی نمی خواهد عضو حزب رستاخیز شود، گذرنامه اش را بردارد و از ایران برود.» خدا رحمتش کند، دو سال بعد از این اظهار نظر، این آقای محترم داشت در پاناما دنبال کشوری می گشت که به او پناهندگی بدهد تا بتواند شش ماه آخر عمرش را راحت بمیرد و چنین کشوری پیدا نمی شد.

ششم: فرض کنیم که بدحجاب ها، دگر اندیشان، پولدارها، مخالفان سیاسی، مهاجرین از کشور، کسانی که با سیاست های اقتصادی کشور مخالفند و در فقر بسر می برند، را جمع کنیم و اینها بشوند 90 درصد مردم ایران، آیا بهتر نیست که اگر قرار است کسی برود، آن نود درصد که می توانند همدیگر را تحمل کنند، بمانند و آن ده درصد یک سرمایه ای از آن نود درصد بگیرند و از کشور بروند؟

هفتم: حکومت ایران تصمیم دارد شش میلیارد نفر از مردم جهان را که 98 درصدشان بدحجاب یا بی حجاب هستند، از دست استکبار جهانی نجات دهد و آنها را اداره کند، اما 70 درصد جمعیت کشور خودش را نمی تواند تحمل کند.

هشتم: لطفا قبل از دادن حکم خروج بدحجاب ها از کشور، حداقل ممنوعیت خروج آنها را لغو کنید که بتوانید از شرشان راحت شوید.

نتیجه گیری اخلاقی: در صورتی که احساس کردید گنجشک هستید و خواستید مناری را که با مافوق تان مشکل دارد، به جای دیگری فرو کنید، لطفا به گنجایش خودتان هم فکر کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:49  توسط سید ابراهیم نبوی  |